اولین مداحی
اون روز داشتیم توی حیاط خونه بابابزرگم با بچه های عموم بازی میکردیم.واسه تعطیلات عید خانوادگی اومده بودن خونه بابابزرگ.ما هم خونه بابابزرگم مینشستیم.درحین بازی صدام زدن!سجااااااد ؟ سجاااا؟ جانم بابا ؟توی حیاطم داریم بازی میکنیم.دیدم خبری نشد.بعد چند لحظه بابام از اتاق اومد بیرون و دیدم یه برگه دستشه! از بازی دست کشیدم و وایسادم کنار حوض توی حیاط.همون حوض هایی که توی همه خونه قدیمیا هستش و چه صفااااااایی داره موقع آب تنی ! بابام اومد پیشم و بچه های عموم همگی جمع شدن دورمون.خوب یادمه.عصر بود و هوا هم ابری ! بابام گفت بیا بابا این برگه رو بگیر روش بخون و از امشب برو هیئت واسه نوحه خوندن !!! اون موقع15 سالم بود.ماه محرم توی عید نوروز بود.گفتم چی بابا؟من؟منکه بلد نیستم!!!!! گفت یادت میدم تو فعلا روش بخون تا بتونی شعره رو راحت بخونی بعد سبکشو یادت میدم.بچه های عموم همگی هیجان زده از این حرف بابام ایستاده بودن دور من.سرم روی برگه بود و بابام رفت پیش عموم و مامانم و زن عموم اون ور حیاط واسه حرف زدن.دخترعموهام گفتن وای سجاد میخای نوحه بخونی؟گفتم نمیدونم اگه بتونم.استرس داشتم و هیجان.استرس بخاطر اینکه هیئتمون بزرگ بود هیئت خیلی شلوغ میشد و هیجان بخاطر مداحی امام حسین و یارانش.یعنی لیاقتشو داشتم؟ همونجور که دور هم توی حیاط وایساده بودیم چندباری از روی متن خوندم و صدا بابام زدم که مشکلی از بابت خوندنش ندارم.اومد پیشم و نشست روی دیواره حوض.منم نشستم کنارش.بچه ها هم کنارمون نشستن.بابام گفت خوب دقت کن ببین سبکشو چجوری میخونم یادبگیر بخون.شروع کرد به خوندن و منم و بچه ها گوش میدادیم.بعد که تموم شد گفت یادگرفتی ؟ گفتم تقریبا ! گفت از روش بخون اگه مشکلی بود بهم بگو.دوباره پاشد رفت ! بچه ها گفتن سجاد بخون ببینیم صدات چجوریه ! هرکاری کردن نخوندم که نخوندم.بابا روم نمیشد ! حالا حساب کنید توی جمع3.4نفره بچه های خودمونی روم نمیشد بعد باید میرفتم هیئت و جلو اون همه زنجیرزن و عزادار و تماشاکننده ها میخوندم ! اونم با میکروفون ! خلاصه همینجور آروم زمزمه میکردم و چندتایی اشکال هم که داشتم به بابام گفتم و رفعش کرد......
شب شد ! لباس عزاداریمو پوشیدم برگه رو گذاشتم توی جیبم از اتاق اومده بودم بیرون.رفتم پامو گذاشتم روی لبه حوض و کفشامو میبستم.بچه ها باز اومده بودن دورم و میگفتن خب یکم واسمون بخون ! گفتم نه!بیاید حسینیه گوش کنید ! کلا میخواستم دست به سرشون کنم چون روم نمیشد ! با بابام رفتیم هیئت.نم باروم شروع شده بود و گفتن صبرمیکنیم تابند بیاد بعد دسته رو حرکت میدیم.نم بارون بند نمیومد و خیابونارو شلی کرده بود.تصمیم گرفتن بخاطر اینکه جمعیت زیاده و نم بارون هم میاد ، هیئت بره حسینیه و همونجا عزاداری رو شروع کنه و همونجا هم تمومش کنه.رفتیم حسینیه همه هیئت.بابام گفت برو پیش حاج مسلم ( خدارحمتش کنه.ایشالابا امام حسین همنشین باشه) ازش اجازه بگیر واسه مداحی.حاج مسلم پیل تن رو میگم.بزرگ و مسئول هیئت.رفتم پیشش روی صندلی نشسته بود رو به حیاط حسینیه و به آماده شدن عزادارا واسه شروع عزاداری نگاه میکرد.سلام کردم.بهش میگفتم عمو. عمو ببخشید اجازه میدین من مداحی کنم؟ گفت عمو من چیکاره ام.آفرین به تو.ازطرف من مشکلی نیستش برو پیش مسئول میکروفون به اون هم اطلاع بده.تشکر کردم و رفتم پیش شکراله شریفی.مسئول میکروفون بود.گفتم شکراله من میخام نوحه بخونم به عمو مسلم هم گفتم گفت ازنظرمن اشکال نداره و به شماهم اطلاع بدم.گفت اشکالی نداره همینجا وایسا خودم نوبت بهت میدم بخونی.از شانس من اون شب بخاطر نم بارون جمعیت کمتر اومده بودن ! عزاداری شروع شد و....
نوبت من رسید ! قبل از نوحه واحد که باید عزاداری تموم میشد ! میکروفون رو داد دستم.خودش پشت سرم وایساد و یه میکروفون دیگه دست خودش و جلو دهن من ! چه استرسی ! نگاش کردم یه لبخند بهم زد و توی گوشم گفت همونجور که تمرین کردی بخون منم کمکت میکنم.یاحسین گفتم و شروع کردم
پدر بیا به خیمه ها که مانده اصغرت به جا که ماندم از قافله جا عطش شده نوای ما
تودرمیان معرکه به نیزه تکیه داده ای به کشته ها نگاه تو شکسته دل فتا دهی
و...
نوحه آهنگران بود ! شنیده بودمش با چه سوزی میخوند.شکراله درحین مداحیم با دست راهنماییم میکرد.مداحیم تموم شد.خوب از آب دراومده بود.سریع رفتم پیش عمو و بابام.هردوتاشون سرمو بوسیدن.عزاداری که تموم شد اومدیم خونه.دیدم هیچکس مداحیمو نشنیده بجز بابا و عموم.این میگفت هر چی دویدم برسم حسینیه نشد.اون میگفت ما فکر میکردیم هنوز به حسینیه نمیرسین که نیومدیم و.. بابا و عموم هم همینجور تعریف صدام و مداحیمو میکردن.خیلی خوشحال بودم.مداحی کردم . اونم واسه کی ؟ امام حسین !! چه افتخار بزرگی . لیاقت مداحیشو پیدا کرده بودم.توی پوست خودم نمیگنجیدم.خیلیییییی خوشحال بودم.
همگی رفتیم خوابیدیم بعد صحبت ها و حرف زدن های دیگه.صبح نمیتونستم چشامو باز کنم !!! گلوم شدید درد میکرد.چشام میسوخت.بینیم گرفته بود.بعد چند لحظه مامانم اومد پیشم و دید که تب دارم !!! مارو بردن پیش دکتر و سرم و آمپول و بستری و..
گفتن چشم خورده !!! دیگه تا آخر عزاداریا خوب نشدم که نشدم که نشدم !!
وتا الان که حدود25سالمه لیاقت اینو دارم که مداح امام حسین و یارانش باشم و خیلی خوشحالم هر چند ازنظر خودم صدام خوب نیستش !!!!!!
الهم شفاعت الحسین (ع) یوم الورود